|
بازی روزگار را نمی فهمم! داستان غم انگیز زندگی این نیست که انسانها فنا می شوند، همیشه هر چیزی را که دوست داریم به دست نمی آوریم، انسان عاشق زیبایی نمی شود، انسان های بزرگ دو دل دارند؛ همه دوست دارند که به بهشت بروند، عشق مانند نواختن پیانو است، دنیا آنقدر وسیع هست که برای همه مخلوقات جایی باشد، اگر انسانها بدانند فرصت باهم بودنشان چقدر محدود است؛ عشق در لحظه پدید می آید یک روز از اینشتین خواستند که توصیه ای به دانشجویانش بکند واو بدون معطلی
وتردید گفت:من ازدانشجویانم می خواهم که روزی یک ساعت تمام ایده و افکاردیگران راکناربگذارند و خودشان بیندیشند .سخت است ولی بااین کار پیشرفت بهتر وبیشتری خواهندداشت. فاصله گرفتن ازافکار عقاید وایده های دیگران یکی از ارکان ضروری خلاقیت ونوآوری است.
با تو كمبودها و دلتنگيهايم را روي گلبرگهاي خيس ياس رها كردم تا زمين آنها را درآغوش بگيرد و به اعماق ببرد تا ديگر احساس نشوند. با تو تمامي نداشته هايي كه آرزوی داشتنشان يك لحظه رهايم نميكرد روي بال پرنده هاي مهاجر گذاشتم تا با كوچشان انها را به سرزمين ديگر ببرند. با تو همه بي و فايي هاي روزگار را روي شن هاي ساحل نوشتم تا موج هاي دريا آنها را بشويد وپاك كند. با تو من باغبان مزرعه مهرباني شده ام و پاشيدن بذر محبت بهترين سرگرمي ام شده است ديگر در فريادهايم بغض نيست خنده لبهايم به تلخي نمي شيند و ديگر حسرتي در عمق نگاهم ديده نميشود. ديگر خبري از نگاه هاي سرزنشآمیزعقل به دل نيست وقتي لرزشش به خاطر نگاه توست. ناخداي كشتي من خوب پيش ميرود حتي اگر دريا طوفاني شود گويي كشتي وجودم در لنگر است. خدايا تو گل قلبم هستي با تو قدرت پرواز به بيكرانه ها دارم با تو عاشق زيستنم عاشق لبخند زدن به افق رفتن وآسمانی شدنم. چراغ كلبه دلم هميشه با وجود تو روشن است. با تو برچسب بطلان زدن بر نظريه هاي پوچ نااميدي را خوب بلدم. ديگر منتظر سكوت شبها نيستم با تو هر لحظه در آرامشم. ديگر وقتي نگاه هاي مظلومانه ام را بهآرزوهای دور خيره ميكنم بي اراده نمي بارم چون اميد به تو لحظاتم راسبز كرده است. ديگر واژه هاي ناممكن محال شايد وكاش نشاني ذهن مرا از ياد برده اند. با تو تنها ذهن من واژه خواستن را به حافظه اش مي سپارد. نگاه خالصانه و ثابت را تا ابد تقديمم كن و لطف بيكرانت را نثارم. من با تو تلاطم عشق را در مردمك چشمانم مي پذيرم و هر لحظه نيك شدنم را از ارزويي رو به تحقق طلب ميكنم. من نجواهايم را با تو دوست دارم بگذار هر روز عشقي باشد در دل بگذار هر روز دليلي باشد براي زندگي let every day be a dream we can touch let every day be a love we can fell كلودياادرين گراندي این مدرسه از سوی یونسکو لقب کوچک ترین مدرسه جهان را گرفته است.اما عبدالمحمد شیرانی سرباز جوانی که معلم این مدرسه کوچک درشهر کالوی ایران است.
ازاین مدرسه کوچک به عنوان بزرگترین اتفاق زندگی خود یاد می کند.شیرانی ۲۳ساله معلم این مدرسه کوچک بوده و۴دانش آموز زیر دست او درس می خوانند. آقای شیرانی به تنهایی معلم منشی کتابدار سرایدار وتامین کننده بودجه این مدرسه است. شیرانی پس از گذراندن دوسال خدمت سربازی دریک روستا کار آموزش خودراآغاز کرده است. که در آن تنها ۷خانواده (۳۵) نفرسکونت دارند.دولت ایران سربازان دیگری رانیز برای خدمت رسانی به مردم این روستا اعزام کرده است.بسته به نیازروستا بعضی ازسربازان معلم می شوند وبرخی دیگردر کلینیک های درمانی مشغول به کاربوده ویابرفعالیت های کشاورزی اهالی نظارت می کنند. در چند هفته گذشته هنرمندی به نام Sonja Hinrichsen به کمک پنج تن دیگر از دوستانش توانستند یک اثر هنری بر روی برف ایجاد کند. نکته جالب در مورد این اثر این است که تمام آن بوسیله قدم زدن و رد پا ایجاد شده است.
|